شیرین زبونی های آقا مارتیا
سلام عزیز خاله امروز جمعه 5 اردیبهشت سال 1393 است و من می خواهم از ماجرای زبان باز کردنت بگم تا وقتی بزرگ شدی از یادمان نرود.
مارتیا عزیز می دونی به خاله چی می گی ؟ می گی س ′ saa
و به بغلم کن می گی ب′ baa
به پایین رفتن می گی پا
و هر وقت می خواهی که بغلت کنم بیارم پایین تو اتاقم دستهایت را باز می کنی و می گی
س′ ب′ پا
و هر وقت می خواهی ببرمت پارک می گی
س′ پا
و وقتی می پرسم می خواهی پارک چکار کنی می گی س´ سو یعنی می خواهم سرسره بازی کنم.
و به دایی می گی دا
به عمه و عمو می گی عم
به آقا جونت می گی آ
و به مادرجونت ما
به النا می گی ا¸
هر وقت می خواهی بیرونت ببرم سوئیچم را می آری طرفم دراز می کنی و می گی
س′ د′ یعنی خاله بریم ددر
راستی عزیزم به لا لا کردن هم می گی یایا
و وقتی خوابت می آد سرت را تکان می دی و یک بالش می آری و می گی یایا
به ژله هم می گی یه یه و گاهی هم می گی ژه ژه
به قاشق می گی قا
به پتو می گی پ′
خلاصه عزیزم حسابی شیرین زبونی می کنی


شیرین زبونی های آقا مارتیا 

